تبليغاتX
سامیدر

سامیدر

جوونی...به وقت فردا

فاطی : سلام ذبی ، چه طوری ؟

ذبی : سلام فاطی ، من خوبم ، تو خوبی ؟؟

فاطی : چه خبر سر بازیت کی تموم می شه ؟؟!

ذبی : یکسال و هشت ماه دیگه !!

فاطی : خوبه ، پس دیگه چیزی نمونده ، بعدش می خوای چی کار کنی ؟ ....... کا رو می گم

ذبی : بابام با دائیم یه صحبت هایی کرده ، احتمالا برم پیش دائیم ! همون کابینت سازه

فاطی : آخه مدیریت بازرگانی و چه به کابینت سازی !

ذبی : چه حرفا می زنی ؟! پس پول مهر ِ تو رو از کجا جور کنم ! با مدیریت بازرگانی ؟!

فاطی : کی از تو مهر خواست آقا ذبی ! درد و بلات بخوره تو سر من !

ذبی : این حرفا چیه فاطی چرا بخوره تو سر تو ! بخوره تو کمر من !

فاطی : اون وقت با این کمرت می خوای مهر منو بدی؟ ..... تو اگه طوریت بشه ! من مهریه رو می خوام چی کار کنم ؟

ذبی : خب پس کجا بخوره ؟!

فاطی : ما که اصلا درد و بلا نداریم که بخوره تو سر کسی !

ذبی : راست می گی ها !! اصلا یادم نبود ! ........... راستی جهیزیه ات به کجا رسید ؟ !

فاطی : سرویس آبکش هام تکمیل شد !

ذبی : اون که یکماه پیش تکمیل شده بود ؟!

فاطی : نه .... دو سه قلمش مونده بود با حقوق این ماه گرفتم

ذبی : دیگه چی تکمیل شده ؟

فاطی : یه سری دمکُنی و دستکش که مامانم دوخته ، با یه پنکه !

ذبی : همونکه پارسال تو مسابقه بردی ؟

فاطی : آره  چه حافظه خوبی داری !

ذبی : چند وقت دیگه باید صبر کنیم تا جهازت تکمیل شه !

فاطی : نمی دونم ...... اگه به حقوقم اضافه بشه ، فکر کنم 5 سال دیگه باید صبر کنیم .

ذبی : یعنی سر جمع 8 سال

فاطی : ماشالله حسابت هم خیلی خوبه آقا  ذبی  ، ماشالله ، ماشالله !...... خدا کنه بچه هام به باباشون برن !

ذبی : راستی فاطی ....... 8 سال دیگه بچه هامون چند سالشونه !؟؟

فاطی : نمی دونم ، باید همون موقع حساب کنیم ، الان نمی شه تخمین زد . شما هم چه صحبت هایی می کنی آقا ذبی ! حالا کو تا ما ازدواج کنیم ! بچه دار بشیم !

ذبی : چشم بهم بزنی تموم شده فاطی !

فاطی : چی،  ازدواجمون ؟!

ذبی : نه ، جوونی مون !!!!!!!

فاطی : وای آقا ذبی شما فال بینی هم بلدی ؟؟!!خیلی خوب آینده رو می گی !!.......... من به شما افتخار می کنم !

.

.

فرمانده : ذبی غازقولنگی !!!! کنار اون میله ها چه غلطی می کنی ؟؟!! چرا صف جمع نرفتی ؟!  جریمه ات اینه که دور خودت می چرخی و 30 دور کلاغ پر می ری ، انقدر که سرت گیج بخوره !!! بدو واینستا !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 3:29  توسط   | 

It's over

من رفتم.
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 1:21  توسط  

من اومدم دوباره

حکایتیست از برای عاقلان بی شعور که دیگه

 حرف مفت نزنن

گویند در عهدی پادشاهی می زیست که دختری

 داشت آآآآآآآآآآآه عینه هولوووووو. خلاصه هلو که از کالی در

اوومد و دیگه وقتی تو گلو رفتنش رسید و گر لحظه ای معطلش

 میکردی به گندیدگیو ترشیدگیو پلاسیدگیو به قولی بضیا ورچولوسیدگی میرسید پادشاه دستور داد برن همه جا جار بزنن که دختر من قصد داره همسر اختیار کنه و هر کس که خودشو در شجاعت،سیاست ،زیبایی، کمال و خلاصه از این زرتو پرتا که میدونید لایق دختره ما میدونه وخزد بیاد کاخ من که دخترم بالا و پایینش کوونه بلکی خوشش اوومد ما هم تایید کردیمو بدش " کوچه تنگس ها بله عروس قشنگس ها بله دس به زلفاش نزنید مرواری بندس ها بله و ..........".

همینم شدو جارچیا از صبح تا ظهرو از شرق تا غرب جار زدند.

آقا چشمتون رووزی بد نبینه.فردا صبح علی الطلوع  یه آدم  گدای کچل شفت کور لنگ لوک  خیلو بی  دندون (البته دندون بالا داشت) خلو چلو وادرا وخزاد رفت دمی دری کاخ ، تق وتق در زد. گفتن کیس؟ گفت بابا منم اومدم شاهو بیبینم. گفتن چیکارش داری کجو کوله؟گفت به شوما چه اومدم کارش دارم.و خلاصه از اونجا که در آن زمان تروریست نبود و کسی شاه نمی کشت و مثل الان نبود که آقایون به خاطر مسائل امنیتی نمی تونن ملتو ببینن، گفتن بفرما.اینم سرشو عینی خر انداخت پایینو رفت پیش شاه .رفت جلو و گفت:

شاها، ای بزرگا،ای والا مقاما، ای .... از آنجا که من مشغله زیاد دارم و دائم در سفرم و زندگی من  همواره با سختیو درد و رنجو مشقت سفر همراه است لطفا مرا معذور دارید و روی من یکی به عنوان همسر دخترتان حساب نکنید.......

حال اینست حکایت بعضی از دوستان ما ( عاقل باید شنونده باشه.......نه؟؟؟)   

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 2:32  توسط حسام  | 

آمدنی است

فروغ بخش شب انتظار آمدنی است

نگار آمدنی ، غمگسار آمدنی است

به خاک کوچه دیدار آب می پاشند

بخوان ترانه شادی که یار آمدنی است

ببین چگونه قناری ز شوق می لرزد

مترس از شب یلدا بهار آمدنی است

صدای شیهه اسب ظهور می آید

خبر دهید به یاران : سوار آمدنی است

بس است هر چه پلنگان به ماه خیره شدند

یگانه فاتح این کوهسار آمدنی است

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 0:38  توسط  

میلاد آفتاب 2

اولین پست از شعرهای کنگره میلاد آفتاب شعر طنزی است از "ناصر فیض" که قبلا هم درجاهای دیگر خوانده شده بود ولی تکمیل شده اش در کنگره میلاد آفتاب ارائه شد.

 

باید که شیوه‌ی سخنم را عوض کنم

شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم

 

گاهی برای خواندن یک شعر لازم است

روزی سه بار انجمنم را عوض کنم

 

از هر سه انجمن که در آن شعر خوانده‌ام

آنگه مسیر آمدنم را عوض کنم

 

در راه اگر به خانه‌ی یک دوست سر زدم

این‌بار شکل در زدنم را عوض کنم

 

باید پس از شکستن یک شاخ دیگرش

جای دو شاخ کرگدنم را عوض کنم

 

وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من

وقت است قیچی چمنم را عوض کنم

 

پیراهنی به غیر غزل نیست در برم

گفتی که جامه کهنم را عوض کنم

 

دستی به جام باده و دستی به زلف یار

پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم؟

 

شعرم اگر به ذوق تو باید عوض شود

باید تمام آنچه منم را عوض کنم

 

دیگر زمانه شاهد ابیات زیر نیست

وقتی که شیوه کهنم را عوض کنم:

 

مرگا به من که با پر طاووس عالمی

یک موی گربه وطنم را عوض کنم

 

وقتی چراغ مه شکنم را شکسته‌اند

باید چراغ مه‌شکنم را عوض کنم

 

عمری به راه نوبت ماشین نشسته‌ام

امروز می‌روم لگنم را عوض کنم

 

تا شاید اتفاق نیفتد از این به بعد

روزی هزار بار فنم را عوض کنم

 

با من برادران زنم خو ب نیستند

باید برادران زنم را عوض کنم

 

دارد قطار عمر کجا می‌برد مرا؟

یارب! عنایتی! ترنم را عوض کنم

 

ور نه ز هول مرگ زمانی هزار بار

مجبور می‌شوم کفنم را عوض کنم 

 

ناصر فیض

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 13:8  توسط   | 

بار هستی 2

 P چیزی را که نتیجه یک انتخاب نیست نمی توان شایستگی یا ناکامی تلقی کرد.

Pهیچ وسیله ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد ، زیرا هیچ مقایسه ای امکان پذیر نیست. در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد می کنیم. مانند هنرپیشه ای که بدون تمرین وارد صحنه شود. اما اگر اولین تمرین زندگی ، خود زندگی باشد پس برای زندگی چه ارزشی می توان قائل شد؟

Pهر دانش آموز برای اثبات درستی یک فرضیه علمی فیزیکی ، می تواند دست به آزمایش بزند ، اما بشر چون فقط یک بار زندگی می کند هیچ امکان به اثبات رساندن فرضیه ای را از طریق تجربه شخصی خویش ندارد.

Pفقط اتفاق است که می توان آن را به عنوان یک پیام تفسیر کرد. آنچه بر حسب ضرورت روی می دهد ، آنچه که انتظارش می رود و روزانه تکرار می شود ، چیزی ساکت و خاموش است. تنها اتفاق سخنگوست و همه می کوشند آن را تعبیر و تفسیر کنند.

Pیک دختر جوان که به جای ترقی در زندگی ، باید در رستوران آبجو به افراد مست بدهد و روز تعطیلش را نیز با شستن لباس و زیر لباسی های کثیف برادران و خواهرانش بگذراند نیروی بسیار زیادی برای زیستن در خود ذخیره می کند. افرادی که به دانشگاه می روند و مقابل کتاب هایشان خمیازه می کشند هرگز از چنین نیرویی برخوردار نیستند.

Pوقتی فرد قوی آن قدر ضعیف می شود که به فرد ضعیف بی حرمتی کند ، فرد ضعیف باید به راستی خود را قوی بداند و او را ترک کند.

Pوقتی مردم هنوز کم و بیش جوانند و آهنگ های موسیقی زندگیشان در حال تکوین است ، می توانند آن را به اتفاق یکدیگر بسازند و مایه ها را رد و بدل کنند اما وقتی در سن کمال به یکدیگر می رسند ، آهنگ های موسیقی زندگی آن ها کم و بیش تکمیل شده است و هر کلام یا هر شیئی در قاموس موسیقی هر کدام ،  معنی دیگری را می دهد.

Pدر یک جامعه مرفه افراد احتیاج به کار با دست های خود ندارند و به فعالیت فکری می پردازند. دانشگاه ها بیش از پیش به وجود می آیند و تعداد دانشجویان بیش از پیش زیاد می شود. آن ها برای فارغ التحصیل شدن باید موضوع رساله خود را انتخاب کنند. تعداد موضوع ها بی شمار است زیرا می توان درباره همه چیز و هیچ چیز تفسیر و بررسی کرد. بدین ترتیب دسته های کاغذ سیاه شده در آرشیوها روی هم تلنبار می شود ، جایی که از گورستان هم حزن انگیزتر است. فرهنگ در جمع کثیر فرآورده ها ، در توده ای از علامت ها و در سرسام کمیت ناپدید می شود. باور کن : تنها یک کتاب ممنوع در کشورت از میلیاردها کلمه که دانشگاه های ما بیرون می ریزند بیشتر معنا و مفهوم دارد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 13:1  توسط   | 

میلاد آفتاب

17 سال است که در سالروز سه عید سعید ماه شعبان کنگره شعری با نام "میلاد آفتاب" (با محوریت سید الشهدا) در شهرستان خمینی شهر برگزار می شود. تقریبا می توان ادعا کرد که شاعر معاصری نیست که پا به این کنگره نگذاشته باشد که این مطلب برای یک کنگره که در خارج از پایتخت برگزار می شود فوق العاده است ، چه برسد به این که آن شهر شهر کوچکی(فقط از نظر وسعت) چون خمینی شهر باشد. امسال سال دومی بود که در کنگره حضور داشتم (به عنوان مخاطب و نه شاعر). در هر دو سال هم تنها موفق شدم در شب سوم کنگره (که اتفاقا با شکوه ترین شب آن است) شرکت کنم. این کنگره مزایای منحصر به فردی دارد :

1.       اکثر قریب به اتفاق شعرا جدیدترین اشعارشان را در کنگره قرائت می کنند و از شعرهای فسیل شده خبری نیست.

2.       این کنگره کاملا مردمی است یعنی هیچ دستگاه دولتی متولی برگزاری آن نیست و کاملا مستقل از هر نهاد دولتی برگزار می شود و بخش اعظم هزینه های آن بر عهده مردم است. حالا ببینید مردم این شهر کوچک چقدر باید باشعور و فرهنگ دوست باشند که هزینه برگزاری کنگره ای چنین عظیم ، آن هم در سطح کشوری را تقبل کنند.

3.       این کنگره تنها کنگره ای است که مخاطبان شاعران "عموم" مردم هستند و نه شاعرانی دیگر! کلمه "عموم" را جدی نگیرید. مخاطبین این کنگره واقعا خاص هستند. از تشویق هایشان می توانی متوجه شوی که کاملا شعرشناسند و عیار شعرها را به خوبی می سنجند. به اذعان اکثر شعرای حاضر در کنگره ، این کنگره تنها جایی است که در آن رودررو می توان شعرها را برای "اهل ادب"  خواند . تمام شعرا سر شوق می آیند وقتی می بینند شعرهایشان فهمیده می شوند و مخاطب کاملا با شعر آشناست و آن هم زنده ی زنده ، نفس در نفس و رو در رو  و این تائیدی است بر همان باشعوری مردم این شهر که در بند دوم عرض شد.

 

انگیزه ام در نوشتن این پست یکی بیان مزایای این کنگره بود تا خوانندگان وبلاگ علاقه مند شوند تا در سال های آینده  در آن شرکت کنند و دیگری بیان مقدمه ای برای درج اشعار قرائت شده در این کنگره با ذکر نام شعرا در وبلاگ که همان طور که گفتم داغ داغ است و تازه تازه. زحمت پیاده کردنش هم از جان و دل می پذیرم . این کار تا حدودی هم وبلاگ را منحصر به فرد خواهد کرد چون تنها جایی خواهد بود که این شعرهای جدید را در محیط وب منتشر می کند.

                                                                                             منتظر باشید...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 18:49  توسط   | 

استاد تاج

نقل می کنند که یکی از اخلاقیات استاد تاج اصفهانی این بود که هیچ وقت حرف از "بدی" کسی یا چیزی نمی زد. هر چه می دید خوبیش را بیان می کرد. می گویند روزی یکی از شاگردان تاری خرید و نزد استاد برد و از کیفیت تار پرسید. استاد تار را براندازی کرد و دریافت که تار "بدی" است. از شاگرد پرسید که تار را به چه قیمتی خریده است ؟ شاگرد مبلغ هنگفتی را به عنوان پاسخ گفت.

استاد گفت : "خوب" فروخته است.

اگر به زندگی اینگونه نگاه کنیم "خوب" است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 0:34  توسط   | 

حوا

بعد از اين همه سال، فهميدم كه اون اوايل در مورد حوا اشتباه مي كردم، زندگي كردن بيرون از بهشت، اما با اون، خيلي بهتر از زندگي كردن توبهشت، اما بدون اونه! اولش فكر مي كردم خيلي حرف مي زنه. اما الان اگه اون صدا ساكت بشه و از زندگيم بره حسابي غمگين مي شم. چقدر شيرين بود اون اندوهي كه ما رو به هم نزديك كرد و پاكي قلب و لطافت روح حوا رو به من نشون داد.


فرازي از خاطرات آدم وحوا به روايت: مارك تواي
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 2:21  توسط   | 

تمام

محال ها تمام شد

و هرگز ها آغاز

قصه ئ او هم تمام شد

قصه ای که از آغاز

پر بود از توهم شروع

خیابان ها تمام شد

به بیراهه ها رسیدم

سوگند ها تمام شد

توبه شکستن ها را که دید

خودکشی ها همه دروغ بود

پس راستی بود که تمام شد

تنها دل سوزی ها بی حاصل شد

و من به دیوانه دل بسته بودم

صبح ها ی بهاری تمام شد

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 13:2  توسط   |